تبليغاتX
اتاقک کاغذی
 
اتاقک کاغذی
 
 
نقد و ادبیات داستانی ایران و جهان
 

بیست ثانیه اکسیژن

 

دستهایش را بین دومیله ستون کرده بود . خون دویده بود توی صورتش پاهایش را که می کشید

روی زمین لب پایینش را گاز می گرفت و چانه اش می لرزید ، نگاهم را از روی زانوهای نحیف

و کم جانش دزدیدم . ایستادم پشت پنجره چشمهایم را چرخاندم تو حیاط سوت و کور کلینیک ، از

انتهای حیاط مردی کف دستش را می سراند رو چرخهای بزرگ ویلچرش و از وسط جاده

باریک باغچه رنگ و رو رفته راهش را باز می کرد . صدای دکتر تو تارو پود اتاق بُر خورد

.

-        آفرین پسر، خوبه داری بهتر میشی

مرد هنوز کف دستش را می سراند رو چرخهای ویلچر و سینه اش را به جلو هَل می داد.

پلکهایم را روی هم گذاشتم ، دکتر گوشی را گذاشته بود روی شکمم ، حمید دستم را فشار

می داد . دکتر از بالای عینک نگاهی به حمید انداخت

-        همین روزا فارغ میشه با اولین فشار یا درد باید بستری بشه


و صدای قلبش تند تند و کوچک پیچیده بود توی اتاق نفس نفس می زد یه قطره عرق از

کنار شقیقه اش سَر خورد روی چانه اش ، دکتر نشست رو صندلی پایه بلندی ، چیزی توی

دفترچه اش یادداشت کرد . صدای نازک پرستار پیچید توی اتاق :

-  نفس عمیق بکش بده بیرون ، دوباره

از عطر بهار نارنجهای باغ دلگشا مسخ شده بودم  آفتاب شیراز به گونه ام تلنگر می زد و

جنین به گوشه شکمم لگد می زد. زن کولی نشست و شلیطه اش را پهن کرد روی زمین ده

دوازده تا از گیسهایش را از روی شانه اش کنار زد و دستم را  بلند کردو گرفت کف دستش

وانگشت اشاره حنا بسته اش را کشید کف دستم و گفت :

-        ها به سلامتی یه خروس چاق و چله سالم و سرحال می زایی خط عمرتم که پر رنگ و

بلند ِ شووَرتم که خیلی خاطرتو می خواد

یک دو تومنی گذاشتم کفِ دستش و چشمهایم را بستم و آرزو کردم و یه پنج قرانی انداختم

توی جوی آبی که بی صدا بین پیچ و خم درختهای نارنج و چنارها می لغزیدو گم می شد ،

حمید گلستان سعدی را رها کرد روی پله ها و پنج قرانی اش تاب خورد و نشست کنار  پنج

  قرانی من ، چشمهایم را باز کردم مرد روی ویلچر توی حیاط نبود . صدای پرستار سُر

خورد توی گوشم

 

-        زانوتو جمع کن ، حالا باز کن ، یه قدم دیگه

 

نفس نفس میزدم جنین می لغزید توی شکمم ، انگشتم را گذاشتم  زیر شکمم نبض کوچکی

تند تند میزد ، صدای حمید گنگ از توی راهرو می آمد ، گوشی تلفن را چسبانده بود به

دهانش نیمه هیکلش را بین دوستون راهرو می دیدم یله داده بود به دیوار ، دستش را مشت

کرده بود به ستون ، مشتش به آرامی دیوار را هدف گرفته بود ، هق هق اش پیچید توی

خانه ، نبضی هنوز روی انگشتم ضربه کوچکی می زد . صدای پرستار شره کرد تو سکوت

اتاق :

 

-        حالا برگرد پنجه پاتو بده بیرون ، دوباره

 

کف پایش را می سراند روی زمین ، رگ گردنش ورم کرده بود خال درشت و مشکی روی

گردنش از عرق خیس بود و برق می زد ........ صدای شیون با ناله باد دور می خورد توی

قبرستان ، در آمبولانس به زحمت باز شد ،حمید زیر جنازه خم شده بود ، مادر حمید چنگ چ

انداخته بود به جنازه ، ضجه میزد :

 

-        می خوام ببینمش ، پسرمو بگذارید پایین

 

دست باد کفن را از صورت سوخته جنازه پس زد مادر حمید جیغ کشید و باد چادرش را از

سرش دزدید ،دست گذاشتم روی شکمم جنین مثل تیله کوچکی غلت می خورد . بوی حلوا حالم

را به هم زد . صدایی از پشت سرم گفت : بنده خدا جزغاله شده صدای زنی بین صدای

مردها  رخنه کرد پلاک  نداشته از خال گردنش شناساییش کردن ،خال مثل خال حمید ، جنین

دوباره لگد زد سرش با تمام وجود فشار آورد زیر شکمم ،دستم را به کُنار پیری گرفتم و سُر

خوردم روی زمین ، حمید دوید طرفم . صدای پرستارپیچید تو اتاق :


-  آفرین دراز بکش خوبه زانوتو راست کن ، انگشتاتو بده بیرون ،بیشتر ،   

حالا زانوتو جمع کن

 

..  پرستار زیر بغلم را گرفت و از بین بازوهای حمید کشیدم بیرون ، سرِ جنین دوباره هجوم

آورد به زیر شکمم ، جیغ کشیدم پرستار سرنگی را تا ته خالی کرد توی رگم و داد زد زور

بزن ، بعد با دست ضربه زد به بغل رونم و دوباره داد زد پاتو باز کن ، صدای جیغم تو

صدای غرش هواپیماها گم شد . پنجره ها ریز شدند و خوابیدند کف اتاق . هواپیماها رفته

بودند سر ِ جنین دوباره حمله کرد به زیر شکمم جیغم گم شد تو صدای آژیر خطر و

آمبولانسها ، پرستار دوید توی حیاط خون دلمه بسته بود روی زمین ، تو قاب خالی پنجره

جیغ کشیدم . زخمی ها را کنار هم روی زمین دراز کرده بودند ، پرستار زانو زده بود روی

زمین صدایش کردم ،صدایم تو شیون و ناله ها خفه شد . سر ِ جنین یورش آورد چه عجله

ای داشت برای بیرون آمدن ناله ام با جیغ بلندی به سقف رسید کسی اینجا نیست ؟ سرِ بچه

داشت بیرون میزد نگاهم را از لای در بیرون انداختم بهیاری روی زمین زانو زده بود و

بتادین از لای انگشتانش شره می  کرد روی پای قطع شده ای نفس نفس می زدم جیغ زدم

پرستار، جنین لیزو خونی هل خورد روی تخت ، خون شره کرد روی ملحفه ها ریزو لزج

غلت می خورد ، لپهایش سفت و کبود بود نفس نمی کشید قیچی را از روی میز کنار

تخت برداشتم و بند ناف را بریدم اشک فواره زد روی گونه هایم دوباره جیغ کشیدم .

روی کمر دراز کشیده بود و پرستار دسته ماساژور را به آرامی می سراند روی رانهای

نحیفش صدای پرستار پیچید تو اتاق :

 

-        نفس عمیق بکش ، خوبه

........ پرستار هل خورد تو اتاق ،خون روی روپوشش ماسیده بود انگشتهای خونینش را

حلقه کرد دور پاهای نوزاد و بین زمین و هوا معلقش کرد و با کف دست کوبید پشت کمرش

،سرفه کوچکی کرد و بعد جیغی زنگ دار کشید و نفس کشید دیر نفس کشید و بعد صدای

گریه اش تو صدای انفجاری محو شد . صدای پرستار سرک کشید تو سکوت اتاق :

-     بخواب روی شکم ،زانوتو بده بالا آها خوبه همینجوری نگه دار

 

.....حمید نوزادمان را از تو آغوشش رها کرد تو بغل دکتر ،خواباندش روی شکم

دستهایش را تکان میداد پاها اما جان تکان خوردن نداشتند کف دست دکتر از رو باسنش

لغزید رو پاهای کوچک و تپلش و عکسهای دونیمکره توپی مغز کوچکش را گرفت جلوی

نور :

 

-   عصبهای حرکتی آسیب دیدن ، چه اتفاقی افتاده ؟!

حمید پرید وسط حرف دکتر ، بیست  ثانیه اکسیژن دیر به مغزش رسیده ، بغض چنگ انداخته

بود روی حنجره اش دانه های اشک بی اختیار یکی یکی سر خوردند پایین


 

-        تو بمبارونای دزفول بود .

 

پرستار زیر بغلش را گرفت ، به یک طرف یله داد و چنگ انداخت به عصایش و از تخت آمد

پایین ، چشم گرداندم تو حیاط کلینیک ، مرد ، پشت به  پنجره کف دستش را می سراند رو

چرخهای ویلچر و دور می شد.


 

آزاده بهروز

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط آزاد  | 
داستان فاخته کسب مقام سوم جشنواره سراسری آفتاب زن شیراز 


فاخته

 

فاخته ای از دور می خواند از خیلی دور، کو کو ............کو کو گمانم باد صدایش را می آورد شاید از آن طرف شط شاید هم  از پشت نخلستان می نشینم روی زمین ، بی بی آینه را می گیرد جلوی صورتم و سنجاق فیروزه را از گوشه* شِیله ام باز می کند . می گو ید , - حالا که شوهرت داره میاد بعد ای همه سال خوبیت نداره ای طور بری جلوش ، تارهای سفید بین تارهای سیاه موهایم  مواج ،  روی شانه هایم  رها می شوند . ............اتاق پر از زن بود ، نشاندنم روی زمین و آینه را گرفتند جلوی صورتم  ، چشم دواندم توی حیاط،  بی بی پشتش را کرده بود به پنجره بند که انداختند به صورتم انگار که جیگرم را آتش بزنند  چشمهایم توی آینه پر از اشک شد  .  بی بی مثل قدیم دستش فرز و تند نیست حنا را که می کشد به فرق سرم دستش می لرزد.   .... خال کوبیدند  دانه دانه از نک انگشتها تا بالای مچ ها ، روی ابروها وگودی چانه ، زنها کل زدند بی بی پشت به پنجره ایستاده بود و سر بلند نمی کرد .............   . ،. سرم از رطوبت حنا یخ کرده است  ، بی بی دستهایم را می گیرد تو ی دستهایش و روی ناخنهاو کف دستهایم حنا می گذارد. قادر  که ایستاد تو چهار چوب در با آن چفیه و دشداشه دامادی همه کل زدند حتی  بی بی هم ایستاد . سر بلند کرد و کل زد ، صورتش خیس اشک بود ، قادر را نشاندند کنارم ، از توی آینه  زل زده بود به چشمهایم . زنها کف دستهایمان حنا گذاشتند ، قادر انگشت کشید کف دستهایم و نک انگشتهایم و  تور صورتی را انداخت روی سرم  .................... . تنور را که روشن می کنم دود غلیظی  بیرون می زند . نمی دانم از دود چشمهایم تر شده یا گریه ام گرفته . چانه های خمیر را پهن می کنم و می چسبانم به تن سرخ تنور نانها  پف می کنند و از سینه تنور ورم می کنند ، تند تند  از  تنور داغ داغ می کشمشان بیرون ، صورتم از آتش گَُر گرفته .................. ............. قادر دوید توی حیاط ، دستم را گرفت و دنبال خودش کشید تا وسط نخلستان ، آسمان ، زمین همه جا آتش بود و دود انگاری که جهنم . خمپاره که می زدند دراز می شدیم روی زمین ، تا کنار جاده دویدیم ، بلندم کردو گذاشتم پشت یک کامیون و داد زد برو ، هواپیماها آمدند تو آسمان نخلستان  خودم را انداختم  از کامیون پایین ، دویدم پشت سرش  قنداق تفنگش را چسبیدم ، جیغ کشیدم  بدون تو نمیرم قادر ، دستش را بلند کردو محکم خواباند توی صورتم ، خون ازبینیم شره کرد و از گودی چانه ام چکید . داد زد:

- می دونی دستشون بهت برسه چیکارت می کنن ها می دونی ؟

بازویم را محکم گرفت و کشاندم  پشت سرش و نشاندم پشت کامیون ،  کامیون راه افتاد و قادر و نخلستان جا ماندند . ................عبایم را می اندازم سرم و می دوم توی خیابان  ، دست می گیرم  به  نخل توی کوچه  ، باد امان نمی دهد می چرخد و گردو خاک را به هوا می برد ، چشم چشم را نمی بیند . ریسه لامپهای رنگی چرق چرق به هم می خورند . دلم آشوب می شود . یکی از سر کوچه داد می زند دارد می آید . چفیه مردها با باد توی هوا می رقصند........... . قادر دستم را گرفت ، مردها *یَزله  می کردند . کل زنها  تمام نخلستان  پیچید . قادر تور را از روی صورتم بلند کرد . خون گرم و لزج تا زیر پاهایم راه باز کرد  . بی بی خم  شدو انگشت زد  توی گودال خون و نشست روی زمین کنار پایم و انگشت کشید  روی پاهایم بعد کف دستهایم رد خون  گرفت  و آخر سر کشید  وسط پیشانیم . .............. زنها دست  می گذارند  روی دهانشان و کل می زنند . خون از زیر گلوی گوسفند می جوشد ، می نی بوس تو دهان کوچه می ایستد خون از بین خاک کوچه جوی سرخی می شود و می دود زیر پاهای قادر ، گوسفند  هنوز دارد خِر خِر می کند  باد توی آستین خالی لباسش فوت می کند و چپ و راستش می کند . بوی اسفند می پیچد ،............... مادرش روی سرم  نمک  می پاشد .

-        ایشالله ده تا پسر برا قادر بیاری

 باد  شِله ام را باز کرده وچند تار موی   حنایی ام را  توی هوا می چرخاند .  عبایم  از روی سرم سُر می خورد و پای نخل می افتد . دود سفید با بوی اسفند از بالای سر قادر چرخ می خورد و دور می شود . باد  سرک  می کشد  زیر پیراهنم ، پیراهنم ورم می کند و جلو  می آید .. پاهای کوچکی پشت سر قادر می ایستند  و خاک  سرخ   را لگد می کنند .  چشم هایشان  گردو براق است شکل چشمهای قادر   . انگشتهایم   را تو تنه نخل  قلاب می کنم زنی شکم برآمده اش را جلو می دهد و دست می گذارد روی شانه های قادر و پشت سرش می ایستد . صدای کل و صلوات با هم می آید . صدای فاخته هم می آید کو کو ................کوکو........................

 

نوزده خرداد هشتادو هشت 




 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط آزاد  | 

چه  کسی می داند لحظه بودن من از کی بود

چه کسی میداند شاید نقش برجسته ای بر دیوارغاری کهنم

زنی با گیسهای بلند و تنش پوشیده از پیچک

چه کسی میداند شاید آن زن بودم که زمانی خفته بر صخره ای

به هماغوشی آن بیگانه غریب می رفته

یا که شهزاده ای که در پشت باروهای قصر

به انتظار کبوتر نامه برش روزها را به ملال می گذرانده  

چه کسی میداند  در کوچه پسکوچه های بدنام آتن

شاید که رقاصه ای بودم افتان و خیزان  جام می در

دست در آغوش مردان تا سحر پای می کوفتم

یا که شاید راهبه ای  بودم که تا سپیده دمان  به در گاه

خدایان سر میسودم

چه کسی می داند که بوده ام من ؟

شاید آن ساحره بودم با عصایی در دست و نگاهی نافذ

در کوچه های تاریک

اورشلیم  تا پاسی از شب برای ارواح سرگردان با

چخماغی سخت آتشی می افروختم

آه که بودم من ؟

 شاید آن زن بدکاره ای بودم  که بر پای صلیب یهودا تا

  سه روز زانو بر خاک سود و  استغاثه کرد

یا که شهزاده ایرانی  با روبنده حریری سوار بر اسب بر

بلندای کوهی شبی  به دیدار معشوقش میشتافت

شایدچه کسی میداند که بود ه ام ؟ زنی بوده ام  بر

ماسه های ساحل قسطنطنیه

عریان آرمیده

تا پیکر تراشی چون قدیسی اندامش را بر سنگی سخت بتراشد .

 

نمیدانم  اما من آن زنم که  عشق را با  طعم تلخ شراب

به کام ریختم و

مستانه و قدیس وار بر پیکر مردان چون پیچک وحشی پیچیده ام

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط آزاد  | 

ندانم با که گویم شرح درد:

قصه‌ی رنگ پریده،خون سرد؟

خون پاک ملت ایران، صدای فروخورده‌ی شاعران و نویسندگان این مرز و بوم را به فریادی رسا بدل کرد، همراه و هم‌نظر با مردمی که گشوده شدن روزنه‌ای، زخم عمیق‌شان را عیان کرده است؛ اعتراض خود را به کسانی که با نادیده گرفتن صدای مردم، عامل کشتارها، ضرب و شتم و بازداشت‌های گسترده‌ی اخیر هستند اعلام می‌کنیم، و یاد‌آور می‌شویم که هم‌بغض به سوگ نشستگان و در بندشدگان رخدادهای اخیر به سوگ نشسته‌ایم و هوادار عدالت و آرامشی هستیم که تنها با احقاق حقوق ملت ایران برقرار می‌شود.

سیمین بهبهانی، رضا براهنی، علی اشرف درویشیان، پوران فرخزاد، حافظ موسوی، منصور اوجی، ایرج صف‌شکن، علیشاه مولوی، مهین خدیوی، ابوتراب خسروی، فرخنده حاجی‌زاده، کامران بزرگ‌نیا، مهدی یزادنی خرم، شمس آقاجانی، پگاه احمدی، داریوش معمار، رویا تفتی، عباس صفاری، هوشنگ چالنگی، شهناز دارابیان ،عزت‌الله قاسمی، کوروش کرم‌پور، محمود معتقدی، هوشیار انصاری‌فر، علی قنبری، علی عبداللهی، محمدآبیز، سعیدآذین، فرهاد حیدری گوران، سهیلا میرزائی، شهاب مقربین، حسین فاضلی، مهرداد فلاح، کوروش همه‌خانی، علی مسعودی نیا، فرامرزسدهی، پرویز خائفی، بهزادموسایی، رضا بنی عامری، علیرضا بهنام، بکتاش آبتین، لیلا صادقی، آرش نصرت اللهی، لیلی گله‌داران، علی ثباتی، شیدا محمدی، علی الفتی، لیلا فرجامی، بابک سلیمی زاده، پویا عزیزی، بهاره فریس آبادی، رسول رخشا، بنفشه فریس آبادی، ناما جعفری، غلامرضا بروسان، رضا شمسی، سعدی گلبیانی، مازیار نیستانی، رویا زرین، سپیده جدیری، موسا بندری، محمد ذوالفقاری، علی آموخته نژاد، سعید آرمات، حسین شریفی، علیرضابابائی، آزاده زارعیان، مهدی محمدی، احمد فریدمند، محمد زندی، پروین نگهداری، علی اکبرسلیمانپور، سعیدمحمدحسنی، رجب بزرافشان، الهام اسلامی، حامد رحمتی، آزیتا قهرمان، سهراب رحیمی، مظاهر شهامت، مها محقق، حسن صفدری، علی میرکازهی، عباس عارف، فهیمه غنی نژاد، احسان عابدی، مهری جعفری، رحیم رسولی، علیرضا عباسی، علیرضا فرهانی، ستار جانعلی پور، پرویز بابائی، جواد قاسمی، محمد شعبانی، حسین ایمانیان، مهدی شام روشن، علیشام روشن، محمدمرات، مزدک موسوی، آرش الله وردی، محمد حسن مرتجا، مهدی صمدانی، محمود رافع، رضا خندان مهابادی، فاطمه سر حدی زاده، رضا مرادی اسپیلی، محمود کویر، بهاره رضائی، سوری احمد لو، مریم پالیزبان، مریم حقیقت، محسن خیمه دوز، فروغ رخشا، الهام ملک پور، کبوتر ارشدی، یاشار احد صارمی، گلاله هنری، یدالله رویایی، فرزین هومان‌فر، مهناز یوسفی، فرشته ساری، محمد آشور، ماندانا زندیان، مینا رضایی‌فرخ، مقصود صالحی، مهرداد امین، یاسمن كاظمی، مهناز بدیهیان، آزاده دواچی، معصومه ضیائی، اسماعیل یوردشاهیان، مینو نصرت، محسن بوالحسنی، ترانه جوانبخت، هادی قاراچای، اقبال معتضدی، پرویز میر مکری، علیرضا طبیب‌زاده، فریاد ناصری، حسن همایون، شراره جمشید، محسن سراجی، نینا گلستانی، فرامرز دهگان، بابک صحرانورد، ری‌را عباسی، امید نیک‌فرجام، فتح الله بی‌نیاز، مینا اروجلو، آیدا عمیدی، گراناز موسوی، اکرم حیدری، الناز رضایی قلعه چی، صادق عسگری، پرستو ارسطو، منصوره اشرافی، محبوبه میرقدیری، علیرضا زرین، مهران بقایی، شهره احدیت، علی سطوتی قلعه، فرزانه قوامی، رسول آبادیان، اکبر ایلبیگی، شهرام بهمنی، حبیب شوکتی‌نیا، حسین چراغی، حسن فرهنگی، حمیدرضا شکارسری، وحید ضیائی، رضا کاظمی، مجتبی ویسی، محمدرضا پارسایار، جواد عاطفه، رباب محب، مهرداد قاسمفر، عارف رمضانی، سامان سپنتا، ابوالفضل حسنی، رحیم فروغی، مهسا حسنی، محمود دهقانی، احمدرضا قایخلو، پوران کاوه، حسن مولایی، خیرالله فرخی، منیره پرورش، عاطفه چهارمحالیان، رامین صیاد حقیقی، اصغر واقدی، ماهزده امیری، ربابه صدر اشکوری، میثم همرنگ، ناهید سرشگی، حبیب شوکتی، بابک خوشجان، ستاره انصاری، پیرایه یغمایی، شهین منصوری، مازیار فلاح‌پور، کیانا برومند جاوید، محمدعلی حسنلو، بهمن نمازی، وحید آقاجانی، رضا شنیطا، بیژن باران، مریم برزگر، علی فتحی مقدم، علی اسداللهی، رویا نوری، محبوبه موسوی، جلیل قیصری، علی میرفطروس، احسان صفاپور، سیامک میرزاده، سعید اسکندری، علیرضا شکرریز، علی اکبر رشیدی، فردین کوراوند، افسانه نجومی، راضیه نویدزاده، محمدامین کاملی، علی روات زاده، آزاده بهروزی، آرش آذرپناه، محسن اکبرزاده، امید شمس، فریبا شمس کیا، رضا فرمند، جلیل صفربیگی، شیما کلباسی، نسترن مکارمی، سعید عباس پور، شهناز عشایری، سیروس امیری زنگنه، فدرس ساروی، هوشنگ ملکی، میثم یوسفی، علی شیخ علی چالشتری، علی یاری، ستار حاجیان، بهمن عباس‌زاده، پرهام دهکردی، حسین لعل بذری، شاهین یعقوبی، علی مصلحی، امید نیک‌فرجام، آنا شکراللهی، عباس جمالی، علی محمدی، مجید فلاح‌زاده، بهرخ حاج بابایی، لیلا صبوحی خامنه، رامین مولایی، امید بلاغتی، امیر شهیدی‌فر، سولماز مهندسی نمین، آرش قربانی، مهتاب کرانشه، مرضیه مهاجر، اعظم کمالی، محمد مستقیمی، زیبا کرباسی، محمد بیاتی، لیلا رضایی، محمد علی کاوئی، راد قنبری، کسری صدیق شجاع، فرزانه مهران، زهرا گنجی، سعید نوراللهی، روح الله احمدی، ایلیا دیانوش، آرمان میرزانژاد، امیر مهدوی، مرتضی محمودی، ایوب صادقیانی، سرور جوان، مریم ترنج، پوریا گل‌محمدی، سمیرآنیک نوروزی، کریم سهرابی، محمدرضا جعفری، نوری نوروزی، اهورا گودرزی، اصلان قزللو، مریم فیروزی
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

در آن روز پاییز دیدمت

در تاریک روشنای آن غروب محو

خطوط چهره ات را به سختی میدم

اما نگاهت میخندید

و حضورت مرا چون قاصدکان سبکبال به آسمان میبرد

در آن روز پاییز دیدمت

چه کودکانه میخندیدی و دستهایت

چه نجابتی داشتند

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

به کدامین گناه زاده شدم

به کدامین گناه از عالم زرع رانده  شدم

کاش مانده بودم

در حاله ای از نور و رستگاری تا ابد

به کدامین گناه به نطفه بسته ای خوانده شدم

به کدامین گناه شباهنگام زاده شدم

چرا فرشته ام صدای زجه ام را شنید و رفت

چرا سبکبال دستم را رها کرد و به آسمان رفت

نه سهم من این نبود

حق من این نبود

رها شده ام در این وادی سرگردانی

بسان قاصدکی رها در باد

و هر بادی مرا به سویی میبرد

راستی به کدامین گناه زاده شدم

مرا به وادی نور و حریر باز گردانیید

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

عزیزم به من بگو زمان رفتنت را

بگذار بدانم

بگذار در سوگ عشق

چله نشین شوم

بگذار برای تمام روزهای نبودنت

به سوگ بنشینم

برای  ندیدن نگاهت ، و لحظه هایی که مرا در آغوشت

به جهانی میبردی ،  به خلسه ای شاید

نگذار نگذار در بیخبری

جاده ای را ببینم که روزی تو از آن گذشتی و من

ساده لوحانه انتظاری عبث میبردم

عزیزم به من بگو

به من بگو

میخواهم  آخرین بار آغوشت را پر از عطر اقاقیا کنم

به من بگو رفتنت را میخواهم آخرین نگاهت را قاب کنم

شاید آویختمش تا ابد از دیوار دلم .

عزیزم به من بگو زمان رفتنت را

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

چگونه بگویم بر ما چه رفت

بر ما که از پرواز پروانه ها می گفتیم و غصه مان

پر پر شدن گل سرخ باغچه امان بود

چگونه با که شرح درد را بگویم

چشمان مادر خیس بود از اشک و در قاب پنجره

رفتن پدر را آن روز زمستان چگونه نظاره می کرد؟

سنجاقکها نبودند و پروانه ها خواب در پیله  بودند

پرستوی زیر شیروانی امان به سفری دور رفته بود و

من از بین انگشتان نحیف مادر

دستان پدر رابسته میدیدم

و نگاهش که هنوز از پشت قاب پنجره

مادر را نظاره می کرد

تلاشی بی هوده بود برای دیدن پدر

مادر نگاهم را به جاده بسته بود

و دیدن پیکر پدر در آن غروب زمستان تا

همیشه برایم یک رویای محو ماند

 پدر نیست

 اما نگاهش هنوز ثابت بر قاب خالی پنجره ثابت  مانده است

 

 

 

می خواهم تخم گلی بکارم

دستهایم از پشت قا ب پنجره ها

تا باغچه می رسند

انگشتهایم زیر خاک جا مانده اند

شاید یک روز جوانه زدند

 

 

راستی آن شب تابستان را یاد داری

که کرمها  همه یک شبه پروانه شدند ؟

راستی آن شب تابستان را یاد داری؟

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 


با قاصدکان و پرستوها


در انتهای آن کوچه پاییزی فصل برگریزان دیدمت

نگاهت دور بود نمیدانم کجا  تو به انتهای جاده پاییزیت خیره مانده بودی و مرا که می گذشتم ندیدی

من نگاهت کردم

مرا ندیدی

تو استاده تکیه بر درختی تکیده به جایی خیره  مانده بودی

من نگاهت کردم

مرا ندیدی

پرستو ها کوچ می کردند و قاصدکان

چون صفیران پاییز با  نرمه باد در آسمان موج میزدند

من صدایت کردم

تو نشنیدی

و اشکهایم را  ندیدی

دارم از تو می گذرم با قاصدکها و پرستو ها

تو هنوز آنجایی پای آن تک درخت عریان

به جایی خیره ماندی

به جایی دور شاید آنجا

انتهای آن جاده پاییزی باشد .

جایی که من میروم

با قاصدکان و پرستوها

 

 

 

 

 

 

مرا به حال خود گذار

 

عزیز دلم مرا به خود بگذار

نازنینم مرا تنها گذار

تمام لحظه هایم بی تو بارانیست

مرا با بغض شکسته ام راحت گذار

سکوتت مرا به نا کجا آباد برد

اکنون برو و مرا با سکوتم تنها گذار

تمام شب برایت از آفتاب گفتم

اکنون برو مرا با مهتاب تنها گذار

آسمان زندگیم گرچه همیشه تاریک است

برو و مرا با ستاره ام  تنها گذار

تمام زندگیت حدیث تلخ رفتن بود

اکنون چرا درنگ ، برو مرا به حال خود تنها  گذار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط آزاد  | 

در انتهای آن کوچه پاییزی فصل برگریزان دیدمت

نگاهت دور بود نمیدانم کجا  تو به انتهای جاده پاییزیت خیره مانده بودی و مرا که می گذشتم ندیدی

من نگاهت کردم

مرا ندیدی

تو استاده تکیه بر درختی تکیده به جایی خیره  مانده بودی

من نگاهت کردم

مرا ندیدی

پرستو ها کوچ می کردند و قاصدکان

چون صفیران پاییز با  نرمه باد در آسمان موج میزدند

من صدایت کردم

تو نشنیدی

و اشکهایم را  ندیدی

دارم از تو می گذرم با قاصدکها و پرستو ها

تو هنوز آنجایی پای آن تک درخت عریان

به جایی خیره ماندی

به جایی دور شاید آنجا

انتهای آن جاده پاییزی باشد .

جایی که من میروم

با قاصدکان و پرستوها

 

 

 

 

 

 

مرا به حال خود گذار

 

عزیز دلم مرا به خود بگذار

نازنینم مرا تنها گذار

تمام لحظه هایم بی تو بارانیست

مرا با بغض شکسته ام راحت گذار

سکوتت مرا به نا کجا آباد برد

اکنون برو و مرا با سکوتم تنها گذار

تمام شب برایت از آفتاب گفتم

اکنون برو مرا با مهتاب تنها گذار

آسمان زندگیم گرچه همیشه تاریک است

برو و مرا با ستاره ام  تنها گذار

تمام زندگیت حدیث تلخ رفتن بود

اکنون چرا درنگ ، برو مرا به حال خود تنها  گذار

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط آزاد  | 
 
  بالا